تو را من دوست میدارم
سراپا نور امیدی
به شام تیره و تارم
سراسر نور پاشیدی
شبی؟ماهی؟گلی؟گیسو!
بپیچم بین زلفانت
نبینم من خم ابرو
تو را من دوست میدارم
گل نازم،نگار من
بیا *امروز آخر شد
سراسر شام تار من
................
*امروز نازنین نگارم اولین نقاشی مفهومی اش را کشید.خطوطی کج و معوج که ماهی می خواندشان.
شاعر:مامان سمیه
دوستانم من رو ببخشید لطفاْ!میام و توضیحات کاملتر رو میدم!
فرشته ها،تربچه ها،مامان گلا سلام!![]()
طاعات و عباداتتون قبول باشه!ما رو هم سر سفره ی افطار یادتون نره!از دعا و از خوردن خوراکیهای خوب که خوردنش تو این شب ها به شدت میچسبه!!امیدوارم همگی خوب و خوش و سلامت باشید!اگر از احولات یک مامان تنبل خواسته باشید ملالی نیست جز دوری شما!![]()
نگار نازم امروز برابر با شانزدهم شهریور شانزده ماهه شد و شیرین تر و عزیزتر از همه ی روزهای گذشته!![]()
واکسن هجده ماهگی دخترم رو هم زدیم!اونقدر ها که پیش بینی میکردم سخت نبود اما روز اول رو تب داشت و تا چند روز جای واکسنش به شدت درد میکرد!خدا رو شکر که گذشت!ممنون از راهنمایی های خوب و به جاتون!خیلی به دردم خورد!![]()
از نازنین نگارم بگم باتغییراتی که تو این یک ماه اخیر کرده و اینکه چقدر خانوم شده و ماه شده و گل شده!سفره ی افطار رو کمک مامانش میچینه!به این ترتیب که هرچیزی واسه آماده کردن یه سفره ی افطاری لازمه بهش میدم و اونم میبره میذاره تو سفره!عاشق اینه که این کار رو بکنه!احساس مسئولیتش تو این سن کم منو کشته!![]()
دوست داره خودش با قاشق غذاش رو بخوره و به نسبت قبل خیلی کمتر غذاش از قاشق میریزه!![]()
احساس میکنه همه ی آقایون بیرون عموش هستند و هه رو عمو صدا میکنه!گاهی هم از ماشین سرش رو بیرون میکنه و به غریبه ها میگه عمو !آخرین کلمه ای که یاد گرفته افتاد و آلو هست که خیلی خوب تلفظ میکنه!![]()
از خودمون یاد گرفته و به محض اینکه چیزی رو غیر عمد رو زمین میریزه نچ نچ میکنه!![]()
باسنش رو عقب میده و یکی از عروسکهاش رو بغل میکنه و با آهنگ های شاد میرقصه!جدیداً اصلاً نانای کردن بدون همراهی نی نی هاش رو قبول نداره!![]()
بشکن رو که قبلاً میزد اما الان اونقدر حرفه ای شده که بشکن صدا دار میزنه!
متاسفانه زیر بار خوردن قطره ی آهن و مولتی ویتامین اعم از خارجی و ایرانی به هیچ وجه نمیره و من هم مجبور شدم بذارمش کنار!![]()

این مدت که کم پیدا بودیم یکی از دلایلش هم سفر به شمال بود که نگار با دیدن دریا خیلی تعجب کرده بود و یکی دو بار اول ساکت می ایستاد و نگاهش میکرد!اما دفعات بعد جیغ های شادی میزد و شن ها رو میریخت بالا!![]()

قبل از سفر به شمال موهاش رو خودم کوتاه کردم!اتفاقاً خوب هم شد و چهره اش تغییر قابل توجهی کرد!سعی میکنم به زودی عکس هاش رو تو وبلاگی که قراره بهش مهاجرت کنیم بذارم!احتمالا به پرشین بلاگ بریم!آدرس جدید رو هم تو پی نوشت میذارم!
مواظب خودتون و فرشته های نازتون باشید!تا فرصت بعد خدا نگهدار!





نی نی گولوی من سلام!![]()
![]()
امیدوارم مثل همیشه خوب و خوش باشی و خرم!دیگه کار از معذرت خواهی گذشته و ازت میخوام که من رو بخاطر کوتاهی تو دیر آپ کردن ببخشی!حتماً حتماً!مرسی!
دایره ی لغاتت از دفعه ی قبل که آپ کردم کمی بیشتر شده و سعی میکنی جمله های دو کلمه ای بگی!
مثل این جمله ها:بابا رفت!![]()
نی نی نیست! ![]()

البته رفت رو نعت میگی و خیلی شیرین تر و قشنگ تراز اینکه من بتونم اینجا بنویسم!به تاب تاب عباسی هم میگی تاب تاب اباجی!
سرگرم کننده ترین تفریحت این روزها آب بازی هست که به اون هم میگی آب باجی!اونوقت که وسایل بازیت رو میریزم تو وان حمومت خودت تا ته خط رو میری و یک دنیا ذوق میکنی!اما دوست داری تو همه ی لحظات کنارت باشم و از بودنم هم احساس رضایت و امنیت میکنی!
قیافه ات به نظر من قشنگتر و با نمک تر از گذشته شده تا ببینیم نظر بقیه ی مامان های مهربون چیه!![]()


هر کاری میکنیم سعی میکنی تقلید کنی!از تقلید موقع نماز خوندن گرفته تا مسواک زدن و جمع کردن خرده خوراکی هایی که روی زمین میریزه!و بعد هم اگه من یا بابایی در دسترست نباشیم میاری و اون رو روی اپن میگذاری!یا سعی میکنی بذاری رو لبه ی سینک ظرفشویی البته با زحمت زیاد!
وقتی میوه های هسته دار میخوری میاری و هسته ی اون رو به من تحویل میدی دلبرک شیرینم!
گلکم امروز هجده ماهه شدی و پس فردا باید برای واکسن هجده ماهگی ببرمت!از این بابت خیلی استرس دارم!حدس میزنم واکسن سختی باشه اما خدای شما فرشته ها هم خیلی مهربون و بزرگه!![]()
مامان های نازنین اگر در مورد واکسن هجده ماهگی تجربه ای دارید ممنون میشم من رو هم در جریان بگذارید!



شما رو به خدای قند عسل های قشنگتون میسپرم!![]()
سلام مامانای نازنین،سلام فرشته ها! ![]()
این بار هم شرمنده تر از همیشه اومدم کنارتون با تاخیر فراوان!امیدوارم مثل همیشه من رو ببخشید!مشغله هایی که این روزها واسه خودم ایجاد کردم باعث شده کمتر فرصت داشته باشم وبلاگ نازنین نگار رو به روز کنم.همینطور کمتر وقت میکنم به وب های فرشته های نازنین شما سر بزنم.برای همین ازتون خواهش میکنم من رو از به روز کردن وبلاگ هاتون بی خبر نگذارید!مرسی از مامان مهربون سارینای عزیزم و ممنون از مامان مهربون سلین نازنینم که تو این مدت به یاد ما بودند!

نگار نازم سه شنبه گذشته برابر با شانزدهم تیر ماه هفده ماهه شد!![]()
مثل آب خوردن حدود ده تا پله رو بالا میاد اما هنوز جرات پایین اومدن از یک پله رو به تنهایی نداره!![]()
نگار یازده دندونه ی من این روزها شیطون تر از همیشه شده و با زیرکی تموم از همه ی فرصت ها استفاده میکنه تا بیشتر و بیشتر من و بابایش رو با شلوغ کاریهاش سرگرم کنه!برای نمونه موقع توپ بازی اگه برای یک لحظه هم که شده بخوام بپیچونمش و به کارهای خودم برسم با ذکاوت تموم اولین توپ رو شوت میکنه زیر مبل ها و از من میخواد که واسش بیارم!تا من برم اولی رو بیارم دومین توپ هم شوت میشه اون زیرو این بازی و شیطنت همچنان ادامه داره!بعد هم با یک لبخند زیرکانه به من میفهمونه که خوب حقم رو گذاشته کف دستم!![]()
هنر بعدیش هم اینکه فکر کنم اگه ببرمش کلاس رقص اونجا میتونه به زیبایی تموم به همسن و سال هاش رقصیدن رو آموزش بده!حالا با هر ریتم و آهنگی که باشه!و نکته عجیب تر اینکه طوری بشکن میزنه که من رو حیرت زده میکنه با مهارت و تبحر هرچه تمامتر!![]()
این بار که برای چکاب بردمش و به خانوم دکتر گفتم که خوب غذا نمیخوره نگاهی به قیافه ش کرد و با یه لبخند ملیح بهم گفت:موفرفری ها همشون کله شقند!سعی نکن به زور بهش غذا بدی!من هم یه لبخند ملیح تر تحویلش دادم و گفتم:چشم!حتماً!![]()
امیدوارم روزمرگی ها شما رو هم مثل من خسته نکرده باشه و هر روزتون بهتر و زیباتر از دیروز باشه!به امید دیدارتون!![]()








شما رو به خدای فرشته ها میسپرم!![]()
![]()
این روزها باتوجه به اتفاقات اخیر نطق هر آدمی کور میشه!به همین دلیل قرار بوده که مختصر بنویسم.همینه که این پست انقدر کوتاه از آب در اومد! ![]()
هرروز که میگذره احساس میکنم فرشته ی مو فرفری چشم سیاهم خانوم تر و بانمک تر میشه چون کارهایی رو میکنه که به نظر مامانش خوردنی ترین فرشته ی روی زمین شده!![]()
وقتی داره خوراکی میخوره اگه مقداری از اون اضافه بیاد کمتر میشه که بقیه رو رو زمین بریزه و اغلب میاره به مامیش تحویل میده!اما امان از این کارش که روزی سه هزار بار عروسک هاش رو میاره و میریزه تو سالن.من جمع میکنم و میبرم و دوباره اون این کار رو تکرار میکنه!فکر کنم به این ترتیب میخواد مامان تنبلش رو ورزش بده!![]()
علاقه ی شدیدی به پوشیدن بعضی از لباس های من از جمله تاپ و روسری هام داره!ضمناً دوست داره کفش و جورابش رو هم خودش پاش کنه!![]()
اگه شاد وشنگول باشه با درخواست آقاجون از پشت تلفن اون رو بوس میکنه!نه ببخشید میخواستم بگم گوشی روبه جای اون بوس میکنه!
به نخ دندون و استفاده ازش خیلی علاقه داره!
بالش رو از تو اتاق میاره و لالا میکنه و مرتب میگه می می!اگه بهش توجه نکنم حسابم با بعضی هاس!
پشت در قایم میشه و بعد از نشون دادن خودش میگه داچی!داچی گویش اصفهانی همون دالی خودمونه!
![]()
طوری نانای میکنه و دور خودش میچرخه و قر میده که من موندم این تربچه خانوم این همه هنر رو از کی یاد گرفته! از این به بعد هم باید روزی ده بار به دست بوس خانوم برم چون هروقت دستش ضربه میخوره تا نیاد و من بوسش نکنم،قضیه رو بی خیال نمیشه!
آخرین کلمه ای که یاد گرفته "نی "یعنی نیست و" آدی" یعنی هادی!منظورش برادرمه! مامان:نگار بابا کوش؟نگار خانومی:نی ![]()
کلمه"توتو "هم جزء آخرین هاست!
اعضای صورتش رو کاملاً نشون میده و صدای اکثر حیوانات رو هم تقلید میکنه!
بانمک ترین ادای جدیدش هم اینه که هر چیزی رو ازش میپرسم میگه نه!به خودم دلداری میدم که معنی اون رو نمیدونه وفقط تکرارش میکنه!
به این مکالمه توجه کنید!مامان:نگارم به به میخوری؟ نگار:نه! نگارم مامان دوست داری؟نگار:نه!
به دلیل بازیهایی که بلاگفا تو روزهای اخیر در آورد نتونستم به موقع ولادت حضرت زهرا و روز مادر رو بهتون تبریک بگم!ازتون عذر میخوام!![]()
در آخر به دلایلی از مهدیه جون مامان مهربون آلین مخملیم تشکر میکنم!اصلا هم قصد خاصی در پس این تشکر یک دفعه ای نیست!شما هم سعی نکنید ازعلتش سر در بیارید!
تا فرصت بعد شما رو به خدای فرشته هاتون میسپرم!

سلام ستاره ها،سلام بنفشه ها
روزهای خوبی رو میگذرونیم ونازنین نگار با کارهایی که مثل قند و حتی بیشتر از اون برامون شیرینه بدجوری خودش رو تو دلمون جا کرده!از جمله ی دلبریهاش میتونم به این کارهاش اشاره کنم:
وقتی میخواد ببوسدمون اول دستای کوچولوش رو دور گردنمون حلقه میکنه و بعد یه ماچ شیرین و آبدار حوالمون میکنه!![]()
![]()
وقتی نماز میخونیم سعی میکنه به تقلید از ما پیشونی خودش رو روی مهر قرار بده و واز ما تقلید کنه!البته نماز خوندن به سبک نیمه نشسته ونیمه ایستاده!
از اینکه در طول روز ده بار متوالی روسری سرش کنم و اون هم در بیاره و دوباره تکرا و تکرار خیلی لذت میبره!![]()
گوشی موبایل رو به من میده و ازم میخواد ازش عکس بندازم!به محض اینکه دوربینش فلاش میزنه و نور تو صورتش میفته از خوشحالی جیغ های رامکالی میزنه!![]()
از کابینت خوراکی ها برا خودش به به میاره و در حالی که اون بسته رو به ما میده تقاضای باز کردنش رو داره!
از کلمات جدیدی که میتونه ادا کنه توپ(البته به روش خودش و نه به این شکل)،دوغ،ماما هست.اگر ازش بخوام کلماتی رو که میگم به شیرینی و قشنگی تموم و پشت سرهم تکرار میکنه!در آستانه شانزده ماهگی دومین دندون آسیا دخملی هم جوونه زد و به این ترتیب نگار خانومی ما به جرگه ی نی نی های ده دندونه پیوست!![]()
از اونجایی که دکترش از وزنش راضی نبود و برای غذا دادن بهش حسابی مشکل دارم،خانوم دکتر گفتند که به محض جوونه زدن دندون دهم شیر مادر رو آروم آروم کم و بعد از مدت کوتاهی قطع کنم تا خانومی غذاخور بشه!از این بابت ناراحتم و سر در گم!
خودم هم دلم نمیاد به این زودی دخملی رو از نعمت شیر مادر محروم کنم!![]()
در تاریخ شانزدهم خرداد ماه فرشته ی زیبای من شانزده ماهه شد!نازنینم،عروسکم ،شانزده ماهگیت هزاران بار مبارک.![]()


تا فرصت بعد خدا نگهدار![]()
![]()
سلام فرشته ها،سلام مامانای نازنین![]()
اول از همه بازم معذرت میخوام بخاطر تاخیرهای پیایی در مورد به روز کردن وبلاگ نازنین نگارم.امیدوارم هم شما هم فرشته کوچولوم تو این مورد من رو ببخشید.![]()
حالا بریم سراغ کارهای جدید فرشته خانوممون و دلبریهاش که جدیداٌ با یاد گرفتن بوسیدن من و بابایی رو به نهایت ذوق و خوشحالی میرسونه و این کارش بزرگترین سورپرایز واسه ما تو روزهای اخیر بود.گاهی هم اگه بهش بگیم بوسمون کنه گونه ش رو میذاره رو گونه ما یعنی اینکه شما من رو ببوسید!![]()
![]()
بعد اینکه نمیدونم گفته بودم کلمه بیا رو یاد گرفته یا نه!اما این شده بزرگترین توجیه برای خرابکاری های اخیرش.به این ترتیب که خونه رو کاملا به هم میریزه و بعد یکی از عوامل ریخت و پاش رو که اغلب اسباب بازیهاش هیست میده به من یا بابایی و میگه بیااااااا.سعی و تلاش من و باباعلی در سر در آوردن از این همه هوش و استعداد تو توجیه خرابکاری ها بی نتیجه مونده.![]()
دومین روش توجیه که قدیمی تر شده و البته دیگه واسه ما پته ش ریخته رو آب اینه که اگه یک وقت بالا سر سطل برنج و در حال ریختن اونا رو زمین میدیدیمش میگفت آب و سعی میکرد با وانمود کردن این که من تشنمه قضیه رو ماسمالی کنه و هواس ما رو هم پرت کنه!![]()
از بین خوراکی ها به کاکائو علاقه زیادی داره و همین طور زیتون و زرشک و عدس.حالا شما پیدا کنید ربط این سه خوراکی رو با هم دیگه!ما که سر در نیاوردیم!مورد نگران کننده هم اینکه به آبمیوه خانگی و شیر اصلا علاقه نداره اما اگر آبمیوه های صنعتی باشه ممکنه لب بزنه.اونم در همین حد لب زدن.
و آخرین کارش اینکه میره رو بالش دراز میکشه و درخواست می می میکنه.![]()
سرانجام در تاریخ بیست و دوم اردیبهشت با همکاری مامان جون نازنین گوشهای دخملی رو سوراخ کردیم.تو اون لحظه بیشتر از اینکه دردش بیاد از خانوم پرستاری که اونو تو بغل گرفته بود ترسید و روسری اون بنده خدا رو جلوی آقای دکتر با داد و شیون و دست و پا زدن از سرش در آورد.![]()
متاسفانه با وجود تلاش های بسیارم برای آپلود عکس های نگار نتونستم این بار عکس بذارم و بااینکه به خال قز و عم قز و حتی سوپری محلمون هم واسه این کار متوسل شدم هیچ فایده ای نداشت.امیدورام پست بعد به همراه عکس های زیادی باشه تا جبران این بار بشه.
براتون آرزوی روزهایی نیلوفری رو دارم.![]()
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:بالاخره موفق شدم عکس آپلود کنم.
شکوفه من با گوش های سوراخ کرده در میان گل های بهاری(تهران):


نگار در گردش عصر گاهی نزدیک منزل آقاجون:


ببینید تو این یکی چه چشمکی زده!من از انجام این کار عاجزم!


این هم طرز جدید نشستن رو نیمکت پارک!


دخترکم روستای طرق محله ی سلطان محمود شاه:


اینم یکی دیگه:
تا فرصت بعد خدا نگهدار.![]()
![]()
![]()
در زمان هایی نه چندان دور از حالا در شهری زیبا و قشنگ خانوم و آقایی زندگی میکردند که روزگار خوب وخوشی داشتند و فارغ از گذشت روزها و شب های قشنگ در کنار هم از زندگی لذت میبردند.
روزها و شب های خوب گذشت و گذشت تا اینکه خدا بهشون یه فرشته ی کوچولو هدیه داد.اونا خیلی گشتند تا واسش بهترین اسم رو انتخاب کنند از پریا و هلیا و محیا گرفته تا صدتا اسم قشنگ و جور واجور دیگه...

تا اینکه اونا دیگه حسابی سر در گم شدند.دیگه کتاب نام هایی نبود که توش رو نگشته باشند.بهترین و پر معنی ترین اسمها رو تو یک دفتر نوشتند و با هم دیگه شروع کردند به حذف یکی یکی اسم ها تا از تو آخرینها انتخاب کنند اون نامی رو که شایسته ی نازنین دخترشونه.به اسم های آخر که رسیدند دیدند هنوز همون سر در گمی باهاشونه.حالا دیگه فقط یک ماه مونده بود به دنیا اومدن دخملیشون.اول گفتند هرچی حافظ بگه!مامانش نشست و فال گرفت اسم نگار در اومد.اونا خیلی خوشحال شدند چون آقاجون هم همین اسم رو پیشنهاد داده بود.بازم برای اینکه مطمئن بشند قرعه کشیدند از میون قشنگ ترین اسم ها و در نهایت تعجب دیدند که بعله!تو قرعه هم همین اسم در اومد.به همین دلایل بالا اونا اسم نگار رو انتخاب کردند اما این انتخاب دو دلیل دیگه هم داشت.نگار به معنی محبوب و معشوق و یار هست که مامان و بابا به این خاطر که میخواستند از اون زمان به بعد تمام عشق زندگی دونفرشون رو به فرشته کوچولوشون هدیه بدند اون اسم رو لایق دخترشون میدونستند و دلیل دوم اینکه همسر آینده این عروسک خانوم الان بدونه هدیه ای که قراره در آینده بهش بدند شایسته ی بهترین هاست.اون معشوق و محبوبه و زیبا ترین هدیه ای که خداوند میتونست به اون خانوم و آقا بده.
حالا اون روزها گذشته فرشته خانوم پانزده ماهه شده.اولین مروارید آسیاش به تازگی جوونه زده.مثل طوطی به خوردن مغر تخمه آفتابگردون علاقه مند شده.خیلی وقتا گوشی تلفن رو خودش تو دستش میگیره و برای مامان جون و آقاجونش که اون طرف خط هستند ابراز احساسات میکنه.تا چند روز قبل با حرکت دستش و باز و بسته کردنش به مامان و بابا و توتو و گربه میگفت بیا اما الان خیلی واضح این کلمه رو میگه.از هم مهمتر اسم پدرش رو میگه و مدام علی علی میکنه.احتمالا اسم من از بس سهل التلفظه واسش تو پنج سالگی گفتنش رو یاد بگیره.فکر میکنم مثل همه ی کوچولو ها اول بهم بگه چوبیه!بعد نمیه!و در اوایل چار پنج سالگی سمیهههههههه.خدا رو شکر اونقدر شیطون و پر هیاهو شده که دیگه اون خونه ی ساکت و آروم اول قصه مون رنگ سکوت و آرامش به خودش نمیبینه!
اینم بگم که تو این هفته دیدم از نشستن رو صندلی حمامش که کوتاهه البته تو سالن و نه حمام خیلی خیلی لذت میبره به این ترتیب که عقب عقب میاد و باسنش رو تنظیم میکنه و درست روی صندلی میشینه ولی سعی و تلاشش تو فتح کردن مبل ها هنوز به نتیجه نرسیده!

خواب با قیافه متفکرانه بانمکه!
فکر کنم این ژست هم واسه لالا بد نباشه!


به هر دری که میرسه کلید میخواد تا تلاش کنه تو باز کردنش!





سلام فرشته ها سلام مامانای مهربون![]()
مدت نسبتا طولانی ای از به روز کردن آخرین پستم میگذره.چند وقتیه زمان کمتری رو میتونم واسه به روز کردن وبلاگ داشته باشم.امیدوارم بعدها بتونم از خجالت گل دخترم در بیام.![]()
این روزها نگارم سعی میکنه کلمات جدیدتری رو ادا کنه که عبارتند از: می می، عمو یا عمه که عم میگه. گل، آب، در، ددر،به به و...
گاهی کمک مامیش سفره پاک میکنه!گاهی گردگیری میکنه!خیلی قشنگ و موزون با موزیکای مختلف نانای میکنه.جالبترین و جدیدترین کارش همخونی کردن و تقلید کردن صداها و آهنگ هاست. با بعضی آهنگ ها یا بعضی شعرایی که واسش میخونم همخونی میکنه همینطور با قرائت سوره ی مبارکه یوسف در ابتدای مجموعه ی یوسف پیامبر.جدیدا با خانواده ی همسرم کمتر غریبی میکنه و سعی داره آبروی رفته رو به هر نحو ممکن اعم از لبخند زدن بهشون یا بای بای کردن و یا شیرین کاری برگردونه.خوراکش هم طبق معمول کمه و من خیلی از این بابت ناراحتم.
همچنان خیلی به من وابسته س و بدش نمیاد مدام بغلم باشه و راهش ببرم.البته راه رفتن تو جاهای بزرگ رو خیلی دوست داره و اگر نگذاریمش رو زمین که راه بره بلبشویی درست میکنه که بیا و ببین!گردش های مادر و دخترونه و دو نفریمون با وجود اینکه این روزها دیگه تو خونه بند نمیشه و درخواست ددر داره بیشتر شده.دوست داره تو غذا خوردن کاملا مستقل بذارمش که اونوقت کل خونه رو با خوراکی های مختلف تزیین میکنه!
این روزا هرچی تو خونه مفقود بشه اول باید تو ماشین لباسشویی دنبالش بگردیم و در مرحله دوم با عرض معذرت تو سطل زباله!گل سرم گم شده بود و هر جا میگشتم اثری ازش نبود گفتم برم تو سطل رو هم بگردم که دیدم بله اونجاست.خدا رحم کرد سطل رو تازه شسته بودم و تمیز بود وگرنه باید باهاش واسه همیشه خداحافظی میکردم.
مامان:ببعی میگه؟
نگار جواب میده:بع بع
پیشی میگه :مو مو
هاپو میگه:آپ آپ

بهترین نقطه ای که نگار تو خونه انتخاب میکنه واسه نشستن اینجاست:جلوی تراس

گل دخترم در حال نقاشی کشیدن:
اینم حالت خوابیدن به سبک قورباغه ای:

حالت جدید نشستن رو دسته ی صندلی ماشین
اول اینجوری:
بعد هم اینجوری:

خانومی در حال پیمانه کردن برنج!آخه قرار بود واسش مهمون بیاد:

تازه بعدشم تو گردگیری دیوارا کمکم کرد:


وقتی دخترم میره تو خیابون نذر داره که حتما از زیر همه ی میله هاش رد بشه:

بعدش هم اگه تو خیابون گل ببینه حتما خودشو میرسونه بهش و خیلی محکم میگه گل!:
نگار و بابایی منزل آقاجون:

نگار و مامان سمیه منزل آقاجون:

اینم آخرین کفشش که آقاجون زحمت خریدش رو کشیدند:


این بار که دارم برات مینویسم دو روزه که وارد پانزدهمین ماهه زندگیت شدی.باور نمیکنم پانزده ماهه که تو پاهای کوچولوت رو تو خونه ی ما گذاشتی و ما هر روز شاهد داناتر شدن و توانایی های بیشتر تو در ادای کلمات و بیان خواسته هات هستیم.دومین نوروز زندگیت رو هم پشت سر گذاشتی و امیدوارم زیبا ترین بهارها رو میزبان باشی.قشنگ ترین روزها رو برامون رقم زدی و زندگی من و بابایت رو عاشقانه تر کردی.

فرشته ی نازم هشتمین مرواریدت هم تو نوروز هشتاد و هشت جوونه زد.اولین نقاشی دیواریت رو امروز رو کابینت آشپزخونه برای من و بابا علی به یادگار کشیدی و اگر کمی با دقت بهش نگاه کنیم شکل یه قارچ توش نهفته س.اگر چیزی تو اتاق افتاده باشه اونو میاری و به من میدی و منتظر تشویقم می ایستی! من هم خوشحال از اینکه دوست داری کمکم کنی بوسه بارونت میکنم و برات دست میزنم.این مدت که همش بیرون از خونه بودی حسابی ددری شدی و مدام لباسهات رو میکشی رو صورتت و جلوی در می ایستی و میگی در!از روی میز خوراکی برمیداری و به مهونا میدی.گاهی هم اگه من یا بابایی کاری خلاف میلت انجام بدیم دعوامون میکنی و میگی اه.به بخاری یا هرشعله ای که ببینی میگی جیز!و وقتی من دارم چایی میریزم خیلی واضح میگی داغ!

اگه شیر بخوای به من نزدیک میشی و میگی می.........م.این آخرین کلمه ای هست که یاد گرفتی و کامل نمیتونی اداش کنی.من معنی می می رو ازش استنباط میکنم.قشنگترین و بانمک ترین کاری که میکنی متناسب قر دادنت با موزیک های مختلفه.گاهی مناسب آهنگ خودت رو به سمت راست و چپ میکشی وگاهی بالا پایین.
غذا خوردنت خیلی کم شده و بهانه گیر شدی.بله بازهم حدس میزنم بخاطر دندون در آوردنت باشه!
مامان خانومیا و فرشته ها شرمنده که آپ جدیدم اینقدر طولانی شد اما نوروزتون مبارک و براتون آرزوی بهترین ها رو دارم.
انگار تازه واسه ما عید شروع شده.این روزها مشغول عید دیدنی رفتنیم و چند سری هم برا بازدید اومدند خونمون.چند روز اول عید رو تهران بودیم.بعد از اون به اصفهان برگشتیم و فرداش راهی مشهد شدیم.اونجا جاتون رو خیلی خالی کردیم و اگه خدا قبول کنه نایب الزیاره بودیم.راستی نگار دومین مشهدش رو تو دومین نوروزش رفت!

اولین عکس خیلی قشنگ کار مامان مهربون تربچه نقلی ها که یک دنیا ازشون ممنونم
.

اما این هم عکس های هفت سین های عروسکی پرنده کوچولوم که با کمک عروسکاش درست کردم.
اینم یه عکس دیگه با سبزه های عید
این عکسا هم برای کوه صفه ی اصفهانه






نگار و دایی مهدی


گل دخترم در حال خوردن پیتزا


شکوفه های بهاری منزل پدری
